رک و راست دوست داشتنتان را بگویید... | بلاگ

رک و راست دوست داشتنتان را بگویید...

تعرفه تبلیغات در سایت
لابد روزی دخترم از عشق از من میپرسد؛
همان روزی که دلش برای یکی لرزیده و چشم هایِ یکی برایش شده کلِ دنیا...
لابد آن روز مثل حالا شاعر شدن از عوارضِ جانبی عشق است...
آن روز ولی نمیدانم شعر ها را توی وبلاگ مینویسند تا شاید با چشم های همانی که دیوانه اش شدند خوانده شود،
یا این رسم عجیب و غریب در لفافه عاشقی کردن را کنار میگذارند و مستقیم حرف هایشان را میزنند،
که هزار بار پیش خودش فکر نکند،
نکند این حرفها برای هر کسی باشد جز من...
آن روزی که دخترم از عشق بپرسد؛
از اول مبتلا شدنم به تو را برایش میگویم،
از همان روزی که تب کردم از دوست داشتنت بگیر،
تا روزی که شاعر چشمانت شدم و شبِ چشمانت شد قافیه...
بعد با بغض و سر پایین انداخته برایش میگویم که ما آنوقت ها حرف هایمان را نمیگفتیم،
دوستت دارم هایمان را واژه نمیکردیم،
و حسرت آغوشش را به دوش میکشیدم و در آغوشش نمیگرفتیم...
بهش میگویم که ما نسلِ دوست داشتن از راهِ دور بودیم،
نسلی که عکسش دائم جلوی چشممان بود و دم نمیزدیم که عاشقیم و مبتلا...
بعد لابد نمیتوانم بغضم را نگه دارم
و با صدای لرزان میگویم که
ما شعرهایمان را برای خودش نمیفرستادیم
ِبرای همه میفرستادیم جز خودش و منتظر میماندیم تا شاید یک روز به دستش برسد،
میگذشت و این شایدها آنقدر طول میکشید
که تارهایمان سفید میشد و دلمان سرد از دوست داشته شدن...
بعدها که دخترم از عشق پرسید؛
برایش میگویم که ما نسل ترسویی بودیم،
که عاشق بودیم؛ولی در خفا،
که دوستش داشتیم ولی جرات ابراز کردنش را نداشتیم...
میگویم که نصف ما عشق هایمان را از دست دادیم
فقط برای اینکه عادت رک دوستت دارم گفتن را نداشتیم،
عادت نداشتیم بگوییم
تویِ همه شعرهای من هیچ کس نیست جز تو...
بعدها که دخترم از عشق پرسید؛
برایش میگویم
نسل ما با یکی زندگی میکند،
ولی عاشق یکی است که امید داشته دوست داشتنش را بفهمد و نفهمیده...
برایش میگویم که
دست از توی وبلاگ از چشم ها و دست هایش نوشتن بردارید،
دست از نوشتن و برای هرکسی جز خودش فرستادن بردارید،
رک و راست دوست داشتنتان را بگویید...
شاید نسل این عاشق یکی بودن و با کس دیگری بودن، منقرض شد...
شاید دیگر اسم بچه ها
یادآور خاطرات بد نشد...

[priya]


داشتنتان,...
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 1:56