از همان اول... | بلاگ

از همان اول...

تعرفه تبلیغات در سایت

همان اول
وجودم را به خودَش گره زد
گفت تا وقتى "تو" باشى،"من" هم هستم
و اين جمله آنقدر شيرين بود كه اصلاً متوجهِ رفتنش نشدم
و اين جمله آنقدر شيرين بود
كه به وقتِ نبودنش،
آنجاكه هجوم تنهايى،
حوصله ام را از قلم سرازير ميكرد،
به اندازه ى يك عمر برايش نوشتم!
نوشتم از وقت هايى كه دلم تنگ مى شد و
يك "دوستت دارم"ساده ميتوانست دست فاصله را از بيخ گلويم بردارد
نوشتم از وقت هايى كه كلافه بودم و بيشترين انتظارم،
ديده شدن نه،
كمى شنيدن بود
نوشتم از سوال و جوابهاى آدمهايى كه سراغِ جاىِ خالى اش را از من ميگرفتند
نوشتم جاى خالى دست هاى تو را،
قلم كه هيچ،
هيچ دستى، دست هاى من را پر نميكند
نوشتم از معادله اى كه قرار بود دو طرفش معلوم باشند
نه يك معلوم و...
هنوز هم دلم نمى آيد مجهول باشى😔

[priya]


...
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : چهارشنبه 24 آبان 1396 ساعت: 1:56